شب یلدا-هرسال بدتر از پارسال
نمیدونم چرا ؟
شب یلدا های ما خیلی خوش نمیگذره
راستش وقتی یکی میگه که خیلی خوش گذشت حسودیم میشه
شاید من حساسم نمیدونم
امسال خونه مادر بابایی دعوت بودیم
من که از اداره اومدم و شما رو از پرستارت گرفتم و رفتم خونه
یخورده به کارا رسیدم تا ساعت 18:30 که بابایی اومد و شما تا بابایی رو دیدی کلی ذوق کردی و غش کردی براش
تا آماده شدم و زدیم بیرون ساعت 19 شده بود
چقدر ترافیک بود کلی حالم گرفته شد
ساعت 19:40 بود که بابایی گفتم وایسه تا من برای شما و خودم خرید کنم
مثل همیشه غر غر غر و باز هم غر
تا اینکه گفتم من 20 دق میام و رفتم به سرعت برق و باد شد 40 دق
و فقط یه تونیک که زیادم ازش خوشم نیومده بود ومجبوری گرفتم و یه کوله برای وسایل شما خوشمل خانوم گرفتم چیزی نشد بگیرم
اومدم تو ماشین و حسابی اشک ریختم
دلم حسابی گرفته بود وناراحن شدم
اخه برای اینکه از ساعت شیردهی شما نزنم زود میرم خونه تا به شما برسم
و اصلا وقت نمیشه برم خرید
گاهی وقتا دلم برای اون روزایی که می شد برم تنگ میشه
الان حسابی درگیر شما و خونه داریم
خودم و بابات حسابی فراموش شده ایم
من به بابایی ات خیلی وابستم اما از وقتی شما خوشمل اومدی کمتر بهم میرسم
شبا که بابایی شما رو نگه میداره و من میخوابم و روزا که میاد خیلی خسته است
شدیم شیفتی
مثل شب یلدا
بابایی تا رسید خونه مادرش شام خورد و خوابید
منم تهنا موندم و البته مادر بزرگت و عمه جونی بودن
اما خوب باباییت یه چیز دیگه ست
هر موقع نگاش میکردم دوست داشتم زار زار گریه کنم
چون دوست داشتم باشه
حرف بزنیم
کنارم باشه
اما خواب بود و من دائما خودمو میخوردم
اون از خریدم و از عجله باباییت و اونم از خوابش تا ساعت 1
یه جورایی دارم کم میارم
بابات بدجوری به خواب وابسته ست و زیاد اهل بیرون رفتن نیست و من برعکسشم
دوست دارم دائما بیرون باشم
الان با باباییت قهرم و اصلا هم دوست ندارم باهاش حرف بزنم
یه خورده خسته و عصبیم
راستی جمعه هم امتحان کارشناسی دادم
برای مامانی دعا کن
واما
مامانی هنوزم عاشق تو باباییه
دوستون دارمممممممممممممم


شب یلدا-هرسال بدتر از پارسال 